عرفان ناب

آموزه‌هایی از عرفان ناب شیعی

داغ کن - کلوب دات کام

شام نذری سفارت

چند ماه قبل یعنی تقریباً اردیبهشت ماه بود که دوستی این ایمیل را برایم فرستاد. همان‌ موقع فکر کردم که ماه محرم بهترین زمان برای انتشار این مطلب است. او در آن ایمیل نوشته بود:

دوستی لطف کرده و داستانی را برایم فرستاده بود که ساعت‌ها ذهنم را به خود مشغول کرد. ضمن تشکر از آن دوست گرامی آن را به شما هم تقدیم می‌کنم. شاید این داستان به این جهت به دست من رسیده بود که باید آن‌ را با شما قسمت می‌کردم.

... و امروز برف می‌بارد!

سرما بیداد می‌کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ‌ و رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تندوتند راه می‌روم تا به کلاس برسم. نوک بینی‌ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است، تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی‌ام مخلوط می‌شود. دستمالی در یکی از جیب‌ها پیدا می‌کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می‌کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس می‌سپارم.

استاد تندوتند حرف می‌زند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع می‌شود و آن را از پنجره کلاس می‌بینم و خاطرات، مرا می‌برد به سالهای دور کودکی....

وقتی صبح، سر را از لحاف بیرون می‌آوردیم، اول به پنجره نگاه می‌کردیم و چه ذوقی داشت وقتی می‌دیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه. پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان می‌کردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند تا یخ کند.

خاطرات، مرا به برف‌بازی با دستکش‌های کاموایی می‌برد که اول سبک بودند و هر چه می‌گذشت خیس‌تر می‌شدند و سنگین‌تر.... یاد لبوهای داغ و قرمزی که مادر می‌پخت و از آن بخار بلند می‌شد... و حالا دختری تنها و بی‌پول و بی‌پناه که در یک سوییت 12 متری زندگی می‌کند و با کمک هزینة 300 یوریی دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند.

این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر! راستش یک هزینة پیش‌بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه‌ام را بلعید و این وضع را به وجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه‌اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخر ماه هیچ پولی در کار نخواهد بود. نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده یا نه که پس‌اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید.

 راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه؛ ولو کوچک و این یعنی خیالتان از بیماری و بی‌خانمانی راحت است اما خوب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی به هم می‌ریزد....

ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده‌ام را به کار انداخت و یاد یک دوست افتادم؛ البته نه برای پول قرض کردن که از این کار نفرت دارم، بلکه برای کار. یلدا دوستی بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه.

می‌دانستم قبلاً پرستار بچه بوده است. پس به سراغش رفتم. به قهوه‌ای میهمانم کرد و یک ساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می‌گفت. برای چند ساعت کار در هفته که آن هم شاید گیر بیاید یا نه، نمی‌ارزید همه چیز را به خطر بیندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت‌ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخی یا جدی گفت: «این شبا سفارت شام میدن، محرّمه... تو هم خودتُ بنداز اونجا!» و خدافظی کرد و رفت.

سفارت ایران سالها پیش خانه‌ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان‌نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینیه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار می‌کرد.

راستش آن شب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه‌ام کرد به رفتن. رفتم در حالی که از این کارم دلخور بودم، نه به خاطر مسائل سیاسی و نه حتی به خاطر مسائل مذهبی، که از خودم بدم می‌آمد که فقط برای شام خوردن به جایی بروم؛ اما زندگی خیلی وقتها آدم را به کارهایی وامی‌دارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آن است... و من ناچار بودم!

دو تا مترو عوض کردم و یک‌ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صد بار خواستم برگردم ولی برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ‌ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه می‌خواند. کورمال کورمال جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد. دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز در تنهایی خودم گریه کرده باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ‌ها که روشن شد دیدم سر و شکل من میان آن تیپ از آدمها خیلی انگشت نماست. داشتم از خجالت می‌مردم. حس می‌کردم همه می‌دانند من برای چه آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی‌دانم چرا هرکاری می‌کردم نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس می‌کردم این غذا سهم من نیست. دوباره گریه‌ام گرفته بود، پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم و بیرون رفتم.

هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.

سرم را رو به آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم. دیگر سردم نبود، گونه‌هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم. نزدیکی‌های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: «شما غذاتون رو جا گذاشتید.»

گفتم: «نه مرسی...این غذا مال من نبود.»

گفت: «چرا! این غذای شماست... فقط مال شما... من می‌دونم.» و پلاستیکی را به دستم داد و گفت: «می‌خوای برسونمت؟» گفتم: «نه ممنون با مترو می‌رم.» و با دست به سمت ایستگاه اشاره کردم. گفت: «پس حتماً برو خونه و غذات رو بخور... این غذا فقط مال توست.» و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی به درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبار مصرف و یک پاکت درونش است. درون پاکت یک اسکناس 500 یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده: «سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر می‌کردم حق من نیست، بخورم؛ یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی من را که یک دختر تنها در دیار غربت بودم، نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و این گونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی!»

پی‌نوشت: این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی‌خواهم اسم معجزه روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب‌ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است و امروز من آن قرض را به یکی مثل آن روزهای خودم ادا کردم و امروز هم برف می‌بارید...!

  
نویسنده : صبا درویش ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
تگ ها : پاریس ، محرم ، سفارت ، نذری

شراب طهور (17)

ربوبیّت الهى در پرتو اسمای حضرت حق

به یک اعتبار، اسمای الهى به دو گروه «اسمای جمال» و «اسمای جلال» تقسیم می‌شوند.

اسمای جمال که حاکى از مهر و لطف الهی‌اند، شخص را جذب می‌کنند و بالا می‌کشند. در مقابل، اسمای جلال، که بیانگر قهر و عظمت الهی‌اند، شخص را به حریم نگاه داشتن و ادب ورزیدن در محضر الهى و به شناخت و برطرف کردن نقایص و عیوب خویش و مراقبت داشتن بر ظاهر و باطن خود در پیشگاه حضرت حق دعوت می‌کند و از ارتکاب زشتى‌ها بازمی‌دارد.

ربوبیّت حضرت حق در قالب اسما و صفات الهى تا جایى ادامه می‌یابد که عبد نماد و مَثَلى از ربّ خویش و مظهر اسما و صفات او می‌شود.

از آنچه گفته شد، درمی‌یابیم توحید ربوبیّت یعنى تنها خدا را ربّ مستقل دانستن و تمامی‌ مربّیان ظاهر، باطن، تکوین و تشریع را مظاهر و جلوه‌ها و مجارى و ابزارهاى ربوبیّت حضرت حق دیدن.

4) توحید در رزّاقیّت

رزق به دو بخش معنوى و مادّى تقسیم می‌شود. ارزاق معنوى از قبیل معارف، حالات و توفیق طاعات و عبادات است. ارزاق مادّى همان امکاناتى است که در این عالم نصیب انسان و توسّط او مصرف می‌شود.

سالک رزّاق و روزی‌دهنده خود را تنها خدا می‌داند و خود یا دیگران را در روزى خویش دخیل و مؤثّر نمی‌شمارد. قرآن کریم می‌فرماید: خداوند است که روزی‌دهنده و در کار خویش، قدرتمند و استوار است. و می‌فرماید: هیچ جاندار و جنبنده‌اى نیست جز آنکه روزی‌اش بر عهده خداوند است. بنابراین همان‌گونه که درآفرینش، مرگ و حیات انسان جز خدا کسى کاره‌اى نیست، در روزى دادن نیز جز او هیچ کس نقشى ندارد.

نه تنها در اصل روزى، بلکه در مقدار آن نیز کسى جز خدا مؤثّر نیست.

در تبیین توحید رزّاقیّت، امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: خداوند مقدار روزى‌ها را مشخّص کرد. پس در مواردى آنها را فزونى داد و در موارد دیگرى آنها را اندک ساخت و به‌صورت تنگى و محدودیّت و گشایش و فراخى، آنها را عادلانه قسمت کرد.

امیرالمؤمنین(ع) همچنین می‌فرماید: به یقین بدانید که هر چند بنده‌اى ترفندهایش بزرگ، تلاشهایش شدید و نقشه‌هایش نیرومند باشد، بیش از آنچه در ذکر حکیم براى او مقرّر شده است، خداوند براى او نصیبى قرار نمی‌دهد و در عین ناتوانى و کمی‌ چاره‌اندیشى‌ها، بین بنده و دست یافتن او به آنچه در ذکر حکیم براى او مشخّص شده است، فاصله نمی‌اندازد.

با توجّه به اینکه مقدار روزى هرکس به‌دقت معین شده است، اگر کسى به رزاقیت خدا اعتماد نکند و دست به مال حرام دراز و از آن مصرف کند، اولاً جز آنچه براى او مقدّر شده بود، نخورده است و اگر به رزاقیت خدا اعتماد و صبر می‌کرد، همان چیز از راه حلال به او می‌رسید و مصرف می‌کرد. ثانیاً اکنون که مقدارى مال حرام مصرف کرد، از سهمیة روزى او که مقدّر بود از راه حلال به او برسد و مصرف کند، به همان میزان کاسته می‌شود.

امام صادق(ع) می‌فرماید: روزى به دو گونه سهمیه‌بندى شده است. در یکى از آن دو، اگر صاحبش در طلب آن برنیاید نیز به او می‌رسد و دیگرى وابسته به طلب آن است. پس آنچه در هر حال براى عبد مقدّر شده است، اگر براى آن تلاش هم نکند، خود روزى به نزد او می‌آید و آنچه براى او مقدّر شده که با تلاش به او برسد، پس سزاوار است که از راه‌هاى درستش که خداوند براى او حلال کرده و نه از دیگر راه‌ها، آن را درخواست کند. پس اگر از راه حرام آن را طلبید و به دست آورد، هم جزء روزى او حساب می‌شود و هم به سبب آن مورد بازخواست و حسابرسى قرار می‌گیرد.

پس تقلّاى شخص ممکن است بر دارایى او بیفزاید، ولى بر رزقش نخواهد افزود و آنچه بیش از رزقش به دست آورده است مصرف او نخواهد شد و نصیب دیگران می‌شود.

با توجه به اینکه خداوند مقدار رزق هرکس را بر اساس حالت روحى و درونى او تعیین می‌کند و براى هرکس دقیقاً به مقدارى رزق مقرّر می‌کند که او را در مناسب‌ترین شرایط براى اصلاح و تعالى قرار دهد؛ تنها عاملى که می‌تواند سبب فزونى یا کاهش مقدار رزق شود، تغییر حالت روحى و درونى او در اثر انجام اعمال شایسته، یا انجام اعمال ناشایست است. به موجب آیات و روایات، تمامی‌ آنچه در تغییر میزان رزق انسانها مؤثر است، امورى است که در رفتار، اخلاق و روحیّات شخص تحول ایجاد می‌کند.

 

ثبات در توحید

در عرصه توحید و معرفت الله، ابتدا بر اساس برهان و استدلال، در شخص علم عقلى به‌وجود می‌آید. سپس آنچه را عقل نسبت بدان متقاعد شده است، قلب معتقد و پذیرا و ایمان قلبى حاصل می‌شود. در مرحله سوم، این پذیرش قلبى ثبات پیدا می‌کند و حالت و روحیّه دائمی‌ شخص می‌شود و اطمینان قلبى پدید می‌آید. در مرحله نهایى، شخص به مقام یقین نایل می‌شود و شهود قلبى که از ثمرات یقین است، آغاز می‌شود.

بشر ابتدا در جهل و غفلت از خدا به‌سر می‌برد. در این بى‌خبرى و غفلت از خدا، نفس براى تأمین منافع و مطامع خودخواهانه و سودجویانه خویش، او را به خلق و خو و رفتار و اعمال ناپسند فرمان می‌دهد. در این حالت، شخص در مرتبه «امّارگى» نفس قرار دارد.

در مرحله بعد شخص گاهى به حضور و تأثیر مطلق پروردگار در زندگى خود و امور عالم توجّه پیدا می‌کند و گاهى اسیر غفلت و بى‌توجهى می‌شود و آنگاه که دوباره از غفلت رهایى یافت، از غفلتى که گریبانگیرش شده بود، پشیمان می‌شود و خود را سرزنش می‌کند. در این حالت شخص در مرحله «لوّامگى» نفس قرار دارد. با عبور از مرحله لوّامگى، شخص به حالى دست می‌یابد که مورد الهامات غیبى واقع می‌شود و از راه باطن، درست و نادرست و شایسته و ناشایست به او معرّفى می‌شود. نفس در این مرحله «مُلهَمه» نامیده می‌شود.

پس از آن شخص به مرتبه‌اى می‌رسد که توجهش به حضور و تأثیر مطلق حضرت حق دائمی‌ می‌شود و از مبتلا شدن به غفلت، به‌طور کامل مصونیت می‌یابد. در این حالت نفس به مقام اطمینان نایل و نفس «مطمئنه» خوانده می‌شود. صاحب نفس مطمئنه در توحید ثبات می‌یابد.

زمینه راه یافتن به منزلگاه نخستین و باریافتن به مقام عنداللهى و رجوع به حضرت حق، با نیل به مقام اطمینان فراهم می‌شود. در مراتب توحید، مرحله نهایى، باور و یقین قلبى است. همه ثمرات ظاهرى و باطنى و دنیوى و اخروى دین منوط به باور و یقین است. صِرف اینکه شخص از روى عقل به درستىِ آموزه‌هاى دینى پى‌ببرد و به تصدیق عقلى برسد، بهره چندانى براى او نخواهد داشت. آنچه منشأ اثر است، یقین و باور قلبى است و بر تصدیق عقلى صرف، چندان اثرى مترتّب نیست.

یقین که بالاترین مرتبه ایمان است، خود سه مرتبه دارد که هر یک مقدّمه مرتبه بالاتر است. مرتبه نخست یقین، «علم‌الیقین» خوانده می‌شود. علم‌الیقین یعنى باور به وجود چیزى به‌وسیله دلیل و نشانه. به مرتبه دوم، «عین‌الیقین» گفته می‌شود. عین‌الیقین یعنى باور به وجود چیزى از راه دیدن خود آن. سومین و بالاترین مرتبه یقین، «حقّ‌الیقین» نامیده می‌شود. حقّ‌الیقین یعنى باور به وجود چیزى از راه یکى شدن با آن. همانند مطمئن شدن و یقین پیدا کردن به وجود آتش با افتادن و شعله‌ور شدن در آن.

در عرصه توحید نیز ابتدا شخص به کمک برهان و دلیل نسبت به حقایق توحیدى یقین علمی‌ و عقلى پیدا می‌کند. سپس به شهود اسماء و صفات الهى با دیده دل نایل می‌شود و سرانجام در حقیقت توحید فانى و خود، مظهر اسماء و صفات الهى می‌شود؛ به‌گونه‌اى که فعل الهى از او صادر و خلق و خوى الهى و آثار ربوبى در او نمایان و مَثَل خدا می‌شود.

بر اساس احادیث بسیار معصومان(ع)، کمترین چیزى که میان خلق تقسیم شده، یقین است. براى ورود به این عرصه، نخست باید تردیدهاى عقلى را به کمک برهان و دلیل برطرف کرد. دومین گام در راه نیل به یقین، تلقین مکرر قولى و فعلى حقایقى است که عقل به صحت آن اطمینان یافته است. سومین گام برای نیل به یقین، همنشینى و دوستى با اهل یقین است. چهارمین اقدام در جهت نیل به یقین، دعا و درخواست ملتمسانه و مصرّانه مکرّر و پیگیر از محضر پروردگار است.

  
نویسنده : صبا درویش ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦