عرفان ناب

آموزه‌هایی از عرفان ناب شیعی

داغ کن - کلوب دات کام

در محضر پیر خرابات (حاج اسماعیل دولابی)/1

 

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از بزرگ­ترین عرفای عصر ماست که جلساتش، شور و نشاط می­آفرید و مشتاقان سلوک الی‌الله را در جذبه‌ای رحمانی به سوی کوی دوست رهنمون می‌ساخت. از این عارف سرگشته مطالب بسیاری به‌صورت صوتی و تصویری بر جای مانده است، اما شاید یکی از بهترین کتابهایی که به گردآوری سخنان ایشان پرداخته است، کتاب مصباح‌الهدی است که به همت استاد مهدی طیب که بیش از 20 سال در محضر آن عزیز سفر کرده به کسب معرفت و فیض پرداخته، گردآوری و تدوین و شرح داده شده است. در سلسله مباحثی که از این پس با نام در محضر پیر خرابات تقدیمتان خواهد شد، به درج مباحثی از این کتاب و بیانات حاج آقا دولابی خواهیم پرداخت. در بخش نخست از این مجموعه، به شرح سرگذشت سیر عرفانی آن مرحوم از زبان خودش که در مقدمه کتاب مصباح‌الهدی آمده است می‌پردازیم. ایشان در این باره چنین می‎فرمود:

«در ایّام جوانی همراه پدرم به نجف اشرف مشرّف شده بودم. در آن زمان به‌شدّت تشنه علوم و معارف دینی بودم و با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصیل کنم، ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری نداشت که بتواند در کارها به او کمک کند، با ماندنم در نجف موافق نبود. در حرم امیرالمؤمنین علیه‎السّلام به حضرت التماس می‎کردم ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن ‎قدر سینه‎ام را به ضریح حضرت فشار می‎دادم و می‎مالیدم که موهایش کنده و تمام سینه‎ام زخم شده بود. حالم به گونه‎ای بود که احتمال نمی‎دادم به‎ ایران برگردم. به خودم می‎گفتم یا در نجف می‎مانم و مشغول تحصیل می‎شوم یا اگر مجبور به بازگشت شوم، همین‎جا جان ‌می‎دهم و می‎میرم. با علماء نجف هم که مشکلم را در میان گذاشتم تا مجوزی برای ماندن در نجف از آنها بگیرم، به من گفتند که وظیفه‎ تو این است که رضایت پدرت را تأمین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی. در نتیجه نه التماس‎هایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسّل شدنم به علما مرا به خواسته‎ام رساند. تا اینکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرّف شدیم. در حرم حضرت اباعبدالله علیه‎السّلام در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و هر چه را می‎خواستم، به من عنایت کردند؛ به طوری که هنگام مراجعت حتّی جلوتر از پدرم و بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم.

در ایران اوّلین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند، دو نفر آقا سیّد بودند. آنها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق برمی‎گشتم، جلوی در اتاق پرده‎ها کنار رفت و حالت مکاشفه‎ای به من دست داد و در حالی‎ که سفره دستم بود، حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین علیه‎السّلام هستم و به من حالی کردند که آنچه را می‎خواستی، از حالا به بعد تحویل بگیر. آن دو آقا سیّد هم با یکدیگر صحبت می‌کردند و می‌گفتند او در حال خلسه است. از همان‌جا شروع شد؛ آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه‎ اباعبدالله علیه‎السّلام بود و اشخاصی که به آنجا می‎آمدند، بی آنکه لازم باشد کسی ذکر مصیبت بکند، می‎گریستند.

در اثر عنایات حضرت اباعبدالله علیه‎السّلام کار به گونه‎ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملاّ آقاجان، مرحوم آیت‎الله شیخ محمّدتقی بافقی و مرحوم آیت‎الله شاه‎آبادی، بدون اینکه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم، با علاقه‎ خودشان به آنجا می‎آمدند. بعد از آن مکاشفه به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اوّلین فرد آیت‎الله سیّد محمّد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا اینکه مرحوم شد. وقتی جنازه‎ او را به حضرت عبدالعظیم بردیم، آیت‎الله شیخ محمّدتقی بافقی آمد و بر او نماز خواند. من که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ‎‎تر است، جذب او شدم؛ به گونه‎ای که حتّی همراه جنازه به قم نرفتم. خانه‎ شیخ را پیدا کردم و از آن پس با شیخ محمّدتقی بافقی مرتبط بودم تا اینکه او هم مرا تحویل آیت‎الله شیخ غلامعلی قمی‎ -‌ ملقّب به تنوماسی- داد. من هم که او را قشنگ‎تر دیدم، از آن پس همراه وی بودم. در همین ایّام با آیت‎الله شاه‎آبادی هم آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم. تا این ‎که بالأخره به نفر چهارم [آیت‎الله شیخ محمّدجواد انصاری همدانی] برخوردم که شخص و طریق بود. او با سایرین متفاوت بود.
چنین کسی از پوسته‎ بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در جایی از عالم است. او دین ندارد و در وادی توحید به سر می‎برد؛ یک استوانه‎ نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همه‎ اهل بیت علیهم‎السّلام در آن میله‎ نور قابل وصول است.

اوّل، اهل عبادت، ‌مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم، بعد اهل توسّل به اهل‎ بیت علیهم‎السّلام و گریه و عزاداری و اقامه‎ مجالس ذکر اهل بیت علیهم‎السّلام شدم، تا اینکه در پایان به شخص برخوردم و به او دل‌ دادم و از وادی توحید سر درآوردم. خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاس‎ها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد، ولی کاری کرد که هیچ‎ جا متوقف نشدم، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اینکه به وادی توحید رسیدم. در طول این دوران همیشه یکّه‎شناس بودم و به هر کس که دل می‎دادم، خودم و زندگی و خانواده‎ام را قربان او می‎کردم تا اینکه خود او مرا به بعدی تحویل می‎داد و من که وی را بالاتر از قبلی می‎دیدم، از آن پس دور او می‎گشتم. به هر تقدیر، همه‎ عنایاتی که به من شد، از برکات امام حسین علیه‎السّلام بود. از راه سایر ائمّه هم می‎توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین علیه‎السّلام خیلی سریع انسان را به نتیجه می‎رساند. چون کشتی امام حسین علیه‎السّلام در آسمان‎های غیب خیلی سریع راه می‎رود. هر کس در سیر معنوی خود حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد می‎رسد.»

  
نویسنده : صبا درویش ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤